تبليغاتX
خانه دوست کجاست ؟ (کوچه بن بست)
با کاروان بگویید از راه خانه برگرد ما یار را به مستی بیرون خانه دیدیم !

رفتم اینجا

 

http://www.meghdad-online.com

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 22:11  توسط مقداد.م.م  | 

 

این روزها حال عجیبی دارم ... جوری عاشق تنهایی ام شده ام که ترس از دست دادنش مرا از دیدار مردم بیزار می کند ... از طرفی دیوارهای خانه گاهی صبح تا شب به من خیره می شوند و محتاج شنیدن صدای خنده ای هستند که مدتهاست فراموش کرده ام .کجاست دوستی که می گفت قهقهه های مستانه من از دیوارهای خانه ها می گذرد و تن همه را به لرزه می اندازد . به معدود دوستانم نگاه می کنم و متعجم گاهی چه چیزی میان ماست که هنوز کنار همیم  . گاهی خجالتی می شوم و گاهی سرکش ... گاهی خوبم . گاهی بد . حداقل این روزها می دانم که غمگین نیستم . محتاج رابطه های تازه ام . می دانم که تنوع طلبم و حالا زمانیست که چراغ های رابطه ام خاموش شده اند ! به دوست همیشه مهربانم نگاه می کنم و از دلسنگی و سردی رفتارم خجالت می کشم . از تنوع طلبی ام . از نیاز به گریختنم . همیشه عاشق رفتن بوده ام . از ماندن بیزارم .از مانده شدن . گندیدن .این روزها حال عجیبی دارم .گاهی تشنه دیداری می شوم که قلبم را به تپش وادار کند . دیداری که برایش به آینه لبخند بزنم . دیداری که چیز تازه ای برایم داشته باشد ... حتی یک حرف تازه . و می ترسم ! از اینکه بازهم آن دیدار تازه  ، یک روز برایم روزمره شود ... و یک دور تسلسل باطل ! این روزها حال عجیبی دارم .عجیب هوای رفتن در دلم زبانه می کشد . ولی حس تلخ نمک نشناسی در قبال پشتیبانی و محبت دیگران ، بار گناهی به دوشم می گذارد که رفتن را سخت و دور می کند . این روزها حال عجیبی دارم ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 22:27  توسط مقداد.م.م  | 

 

 

هر گاه می خواهم چیزی بنویسم ، داغ می کنم. تمام حواسم را می دهم . انگشتانم را با ولع خاصی برتن کی بورد می کشم.شاید اینگونه نمی خواهم حتی یک نقطه را هم جا بیاندازم. صفحه آماده است. از دالان تاریک خاطره ها ، کورمال کورمال دست می سایم .همه بی حرکت اند. همه را بی حرکت نگه داشته ام. آدم ها را می گویم. شاید هم خود بی حرکت نشسته ام. فعلا کاری به خاطره ها ندارم... به سفیدی شیت صفحه می رسم. چشمانم را بر هم می فشارم. شاید نمی خواستم اینگونه به فرجام برسم. سرد می شوم.

 

هیچ چیز در این روزگار ابدی نیست. این را همه می دانند. با این حال ، بسیاری  دروغ می گویند. سرشان را مانند کبک در برف فرو می کنند. در حالی که غافل اند از اینکه دم شان پیداست.

کافی است آدم تنها یک بار بمیرد . آنوقت " به اندازه " می شود.مرده ها هرگز دروغ نمی گویند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 21:39  توسط مقداد.م.م  | 

 
 
بیل گیتس»، رئیس «مایکروسافت»، در یک سخنرانی در یکی از دبیرستان‌های آمریکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: «در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش‌آموزان نمی‌آموزند». او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبیرستان فرا نمی‌گیرند، بیان كرد.

به گزارش اصول بیل گیتس به این شرح است:

اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار می‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید.

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق‌العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آن‌که بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.

اصل چهارم: اگر فکر می‌کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزی در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار «یک فرصت» بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می‌رسد، ملال‌آور نبودند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 22:18  توسط مقداد.م.م  | 

 

هشت - نه سال قبل در نمایشگاه مطبوعات غرفه گل آقا روبروی غرفه نشریه مسعود ده نمکی بود. اواسط نمایشگاه بود که درگیر شدیم . آن موقع مسعود ده نمکی خیلی طنز را برنمی تافت و اهل حرفها و کارهای جدی بود . گفتمان شدیدی ! بین مسوول غرفه گل آقا و ایشان پیش آمد . حالا , دیشب , بعد از این سالها , من به نمایندگی از موسسه گل آقا در بخش جنبی جشنواره فیلم فجر ( اراده ملی ) جایزه فیلم منتخب گل آقا را به مسعود ده نمکی دادم . هیات داوران موسسه گل آقا فیلم اخراجی ها را به خاطر استفاده از طنز در ارائه تصویری متفاوت و واقع گرایانه از دوران دفاع مقدس به عنوان فیلم منتخب خود برگزید .در یکی از تقاطع های تاریخ این سرزمین یکبار دیگر گل آقا و ده نمکی به هم رسیدند اما این بار با ماجرایی متفاوت . ده نمکی هنوز همان ده نمکی است , با همان اصول و ارزشهای مورد علاقه اش اما ابزار و زبان کارش را تغییر داده و این مهم است . اینکه طنز باعث این نزدیکی شده خیلی خوب است اما این خودش طنز روزگار است که ... که .... اصلا همه چیز را که نباید نویسنده بگوید , پس خلاقیت خواننده کجا رفته !

برگرفته از وبلاگ گیتی صفرزاده : http://blogs.golagha.ir/safarzadeh/2007/02 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 20:34  توسط مقداد.م.م  | 

 

دخترها مثل سیب های روی درخت هستند. بهترین هایشان در بالاترین نقطه درخت قرار دارند.پسرها نمی خواهند به بهترین ها برسند چون می ترسند سقوط کنند و زخمی بشوند، بنابراین به سیب های پوسیده روی زمین که خوب نیستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا می کنند.سیب های بالای درخت فکر می کنند مشکل ازآنهاست درحالی که آنها فوق العاده اند.آنها فقط باید منتظر آمدن پسری بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بیاید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 22:0  توسط مقداد.م.م  | 

 

در جهانی بودم که در آن می گفتند بعد مرگت روحت می رود تا به سرایی دیگر ، تا برزخ ، من که می پرسیدم این سرا چیست دگر؟ جملگی می گفتند که مکانی است میان دنیا و جهان اخری ، بین این جایگاه فانی و جهانی باقی ، تو در آن ملک بباید ماندن تا که از راه رسد روز حساب و حسابت بالکل همه سر راست شود و حیات ابدیت آغاز، ولی از موقع مرگ تا سرآغاز آن روز بزرگ جایگاهت آنجاست: در برزخ ، که مکانی است میان دنیا و جهان اخری ، که نه دنیاست ، و نه ملک اخراست ، برزخ است نامش ، آری برزخ !! لا مکانی که مکان دار شدست!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 15:39  توسط مقداد.م.م  | 

 

معنای غریبی دارد این بغض . این حواله کردن پی در پی درد به مستوری... و حقنه کردن همه سترگی یک سوال بی جواب به عمق بی نظیر تنهایی های همه گاه و لحظه به لحظه... 

نفس هم هیچ گاه انگار ممد حیات نبوده است وقتی شوری خون ، می شود میهمان گاه به گاه حنجره . به زمانه ای که حنجره ، جسارت ندارد برای به واگویه نشستن زخم...

نفس ها ، بی رمق تر می شوند و درد ها ، کاری تر... و پاها ، همچنان مشغولند به حمل جنازه ای که حرف نمی زند و درد ولی می کشد...

امید ها هم ، یک به یک نومید می شوند. مثل امید دید زدن روزانه ماشین سیاه رنگ عاری از هر نشانه ای ، پای ساختمانی که خاموش شده است...

دریغ ، نام مستعار من است . ولی صدایم نکنید ... می خواهم بخوابم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 23:55  توسط مقداد.م.م  | 

 

من هروقت دلم هوای بارون می کنه....روز قبلش میرم کارواش!

- ناجور جواب می ده ها!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 20:50  توسط مقداد.م.م  | 

 

روی هر تلویزیونی یه دکمه هست که روش یه "صفر و یک"  کوچیک ، حک شده . حالا یا کنار هم یا روی هم... اون دکمه رو که فشار بدی ، تلویزیون خاموش میشه. گفتم که بدونید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 17:21  توسط مقداد.م.م  | 

 

بیو گرافی آدمها را می شود با متری نوشت که میزان بی تفاوتی چشم ها را نشان می دهد . یا مثلا" میزان جذابیتی که شماره ماشین های مشکی شهر برایشان دارد. راه دیگری هم هست . اینکه ببینی ، پر بودن مثانه ، چند بار در روز بهانه می شود برای بغض کردن و هاله کبــــــود دور چشمها ، هفته ای چنـــــد بار آدمها را راهنــــمایی می کند به سمت زیرزمین خلوت خانه هاشان...
همیشه نسبتی هست بین پر و خالی شدن لیوان و مدت زمان انتظار. می شود حتی فرمولش را هم نوشت . فقط یک پارامتر را نباید فراموش کرد برای تعریف آنجایی که یک قوطی قرص کوچک سرخ رنگ ، توی لیوان حل می شود.
جایش هم همان جاییست که نشانگر انتظار می چسبد به سقف تحمل آدم ها . بعد باید پتو را کشید روی سرشان ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 17:3  توسط مقداد.م.م  | 

 

 

داستان را همیشه می شود از زاویه دیگری هم دید. اتفاقا" باید از زاویه دیگری دید . این "زاویه" است که معلوم می کند جای آدمها در توالی سکرآور و مبهم رخداد ها را . زاویه که درست باشد مثلا "تنهایی" چوپان دروغگو ، می شود وجه غالب داستان ، نه فریاد کردن آدمیان به سرزمین تنهایی اش . تنهایی گاهی گرگی می شود که به دریدن لحظه های آدمهای تنها ، مشغول است...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 20:30  توسط مقداد.م.م  | 

 

لبخند های  یکنواخت را دیگر کسی باور نمی کند! بیخود خودت را اذیت نکن! راستش را بخواهی ، خنده هم ندارد . می گویند بعضی ها می نشینند و کارشان  اینست که عذاب کشیدن آدمهای تنها را تماشا کنند و لذت ببرند. حالا تو بیخودی می خندی که چه؟ که مثلا" کسی را که نشسته و از رنجی که می بریم کیفور می شود، مایوس کنی؟... بی خیال رفیق! دنیا پر از این موجودات حقیر است. عمرت را حرام آنها نکن! حیف نیست وقتی می توانی گوشه خلوتی پیدا کنی و برای تنهایی هایت زار بزنی ، زورکی لبخند بزنی تا کسی دردهای در گلو مانده ات را درک نکند؟

گریه کن رفیق! می دانم حتی گریه ، برای درد های تو بسیار کوچک است! اما چه می دانی ؟ شاید سبک شدی ! آنقدر سبک که برای پریدن مجالی پیدا شد...شاید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 21:11  توسط مقداد.م.م  | 

 

دلم یه چیزی می خواد ..

که اصالت بقاء رو به یاد من بیاره...و سهولت مرگ رو برای من تصویر کنه! آقای " جیم جارموش" بزرگ! دلم یه چیزی تو مایه های " گوست داگ " می خواد. بی زحمت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 21:18  توسط مقداد.م.م  | 

 

می گویم حرکت . . . حرکت یعنی هجرت، کندن، کندن از هر چیزی که فکرش را بکنی، پدر، مادر برادر و خواهر. هرچیزی که تو را به زمین بچسباند از ماشین و موبایل تا کلاس و درس و مدرسه!. نه تعجب نکن! حقیقت دارد این منم من خسته از تمدن و تکنولوژی و روزمرگی این منم همویی که هر روز صبح تو او را در خیابان می بینی و شاید سلامش را جواب بدهی ( و شاید ندهی چون اصلاً او را ندیدی!!!) همویی که بارها و بارها فریاد « یا لیتنی کنت معکم »اش را شنیده باشی و همراهش خوانده باشی: «حسرت رفتن بر این دل مانده است   دست و پایم سخت در گل مانده است  کاروان رفت و ما جا مانده ایم   زیر بار غصه ها واماندهایم   استخوان بر استخوان سائیده ایم     داغ لاله داغ لاله دیدهایم» من همویم همان مثلاً دوست ...

می گویم حرکت . . . حرکت یعنی هجرت، کندن کندن از هر چیزی که فکرش را بکنی... سوالی دارم: تو می توانی حرکت کنی؟ بگذار لفظ قلم صحبت کردن را کنار بگذارم پر پرواز داری؟ اصلاً بلدی بپری؟ سعی می کنی؟ نه ...نه ... شعار نده ...سعی کن راستشو بهم بگی من یه غریبه ام همون غریبه مثلاً دوست... ها پس تو پریدن بلدی ... آخه اگه بخوای بپری که نمی تونی نه نه من پرواز بلد نیستم اما (آخه اگه پرواز بلد بودم دیگه اینجا نمی موندم) اما اونایی رو که پریدن دیدم اونا که مثل تو نبودن بابا جون بارت سنگینه اگه قرار باشه بپریم تو یا زمین می خوری یا زود خسته می شی بارتو سبک کن من نمی گم بابا علی(ع) میگه: تخففوا تلحقوا...سبکبار شوید تا ملحق شوید ... پس اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر!!! پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 19:49  توسط مقداد.م.م  | 

 

گاهی جیب های بارانی کهنه ات را بگرد.

خاطرات قدیم گاهی نمایه های ساده ای دارند که جایی مثل جیب های بارانی های کهنه فراموش شده اند... نشانه هایی که می توانند چنان ، درد را در جان دردمند روزگار مضارعت بپیچانند که اشک ناگریز شود...

گاهی جیب های بارانی کهنه ات را بگرد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 21:13  توسط مقداد.م.م  | 

 

پرت افتادیم! بازگردیم به اخراجی‌های ده‌نمکی! ایشان جنگ را زیر سوال برده‌اند! مقدسات را کوچک‌ کرده‌اند! به سخره کشیده‌اند! پیش از این دیده بودیم شوخی با تابویی هم‌چون جنگ را لیلی با من است اما این‌گونه‌اش را دیگر نه! شوخی نیست این؛ به قهقرا رفتن است! به هر قیمت تماشاگر را خنداندن که رسم حرفه‌ای‌گری نیست! شما که این همه مشاور در فیلم‌نامه‌ی‌اتان داشتید از یوسف‌علی میرشکاک شاعر سابق گرفته تا پیمان قاسم‌خانی پس این همه مشکل قصه و داستان‌گویی و شخصیت‌پردازی از کجاست؟ قهرمان فیلم شما که از قضا آدم بدی‌ هم هست؛ بعد از آن همه بگیر و ببند به یک‌باره رگ غیرت‌اش غیرت!؟! ورمی‌آید و پیش‌مرگ باقی می‌شود! نیت آن‌ها برای به جبهه آمدن که خیر نبود هیچ؛ باعث شر هم شد؛ این به کنار! اما این تحول یک‌باره‌ی شخصیت دیگر چه صیغه‌ای‌است! اوج و فرود و نقاط عطف و گره‌افکنی و گشایی که دیگر پیش‌کش! چرا این همه دست به دامان متلک‌های جلف باید شد؟ مجموعه‌ای لطیفه‌ی تاریخ‌مصرف‌گذشته هم‌چون با سر به خلا رفتن و کمک‌های جنسی در جبهه و شربت شهادت نوشیدن در دهان آدم‌های فیلم چپانده شده تا به زور ما را بخنداند! آقای ده‌نمکی خلاقیت هم به خرج داده‌اند! کلی خرج کرده‌اند و بمب ترکانده‌اند! موسیقی ساخته‌اند و هم‌آوای زن برای‌ خواندن آورده‌اند! صحنه‌های احساسی و تانک و بیمارستان صحرایی و مجروحین و شهدا در فیلم‌اشان دارند! رزمنده‌گان در حال جان کندن و زیر تانک رفتن و ترکش خوردن تصویر شده‌اند... اما ملت به همه‌ی این‌ها هم می‌خندند! عجب راه‌گم‌کرده‌گانی هستیم ما!
می‌گویید جنگ لمپن هم داشته؟ خوب معلوم است که داشته! جنگ صافی که نداشته که فقط از ما بهتران رزمنده‌ی جبهه‌ها شوند؛ جنگ آبروی ما بود و آن روز همه در برابر متجاوز ایستادیم! دیگر چاله‌میدان و شوش و مولوی و ونک به بالا ندارد که جنگ! اما این‌که شما بیایید لمپنیسم را قهرمان فیلم خود بکنید و به خود اجازه بدهید برای لحظه‌ای قهقه هر چیزی را لگدمال کنید و همه چیز را زیر سوال ببرید؛ دیگر شوخی‌بردار نیست! ما صدای‌امان درمی‌آید! ما هم فریاد خواهیم کشید!
مثلا تکه‌پرانی‌‌های اکبر عبدی یا امین حیایی یا ارژنگ امیرفضلی را در هر مدیومی که بیاورید ملت را به قهقه می‌کشاند! حیف که سر سوزنی به بازی بازی‌گران‌اتان در فیلم نسبت‌ به نقش‌های قبلی‌اشان- افزوده نشده؛ همان بازی‌های تکراری... و جالب آن‌که این بازی‌ها خیلی بیش از آن‌ بداهه بود که در گفت‌وگوی‌اتان اشاره کرده‌اید! همه خود تکراری‌اشان را بازی کرده‌اند!
فیلم شما ملت را می‌خنداند؛ درست؛ اما خنده به چه قیمت! شوخی با لهجه‌ی هم‌زبانان خودتان؛ شوخی با واژه‌هایی که دوپهلو گفته می‌شوند اصلا بگذارید اشاره‌ی مستقیم بکنم: یک گُردان از کارخرابی کسی و شایعه‌پراکنی او ماسک ضدشیمیایی می‌زنند! ملت می‌خندند! حرف از شهامت و شجاعت به میان می‌آید؛ کسی اشاره به عضوی از تن‌اش می‌کند که دو تای‌اش را دارد! ملت می‌خندند!-حرف از عمل و مرد عمل به میان می‌آید؛ معتاد می‌گوید من مرد عمل بودم؛ اما دیگر پاک پاک‌ام! ملت می‌خندند! ملت فقط می‌خندند!
خودتان در گفت‌وگویی که چندین سال پیش با هفته‌نامه‌ی تماشاگران کردید، گفتید: که این مردم قِر توی کمرشان گیر کرده است! ممنون که ما را رقصاندید! و حالا هم حتما به این نتیجه رسیده‌اید که ملت بغض گلوی‌اشان را گرفته و باید بخندانیدشان! پس لابد باید یار دبستانی ما را ریش‌خند کنید و بخندانید! باز هم ممنون؛ اما کاش کسی به شما می‌گفت این‌هایی که شما به سخره‌اش گرفته‌اید؛ برای ما مقدس است؛ و ما می‌ایستیم و کوتاه نمی‌آییم اگر بخواهید دست‌امان بندازید و به ریش‌امان بخندید!
شما نه آن وقت که سردم‌دار حزب‌الله بودید و اتفاق‌هایی را دامن می‌زدید؛ مردم را درست می‌شناختید؛ نه حالا که به قول روزنامه‌ی آینده‌ی نو چماق را زمین گذاشته‌اید و قلم به دست گرفته‌اید! این مردم که زجر انقلاب و جنگ و این سال‌ها را کشیده‌اند، پیچیده‌اند؛ اما شما بی‌زحمت به خودتان آنان را سرراست گرفته‌اید و هی به کوی ِ علی‌چپ می‌زنید! مرد سیاست؛ مرد فکر است و راه و چاه را خوب می‌شناسد! می‌داند کی وقت عمل است و کی وقت سکوت! کی باید باج داد و کی باید گرفت! اما خودتان خوب گفتید که خیلی‌ها می‌پسندند شما در سینما باشید تا در سیاست! بله! بمانید در سینما و باز حرمت بشکنید و بخندانید به هر قیمت؛ ما ترسی هم از مخمل‌باف شدن شما نداریم؛ که یک‌بار خود اصل‌اش را تجربه‌ کرده‌ایم! ترس ما از چیز دیگری‌ست- دیگر بس است.

! اما در سینما بودن‌اتان بهتر از در سیاست بودن‌اتان است! یادتان که می‌آید؟ ماه اول تابستان بود!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 21:31  توسط مقداد.م.م  | 

 

ساعت،استناد خوبی برای بیان شب نیست اما این یادداشتهای زیرزمینی،فقط شبها زاده می شوند، زمانی که مطمئنی وسوسه نمی شوی شرح متن این مقدمه را از فضای مجازی فراتر ببری.

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 23:41  توسط مقداد.م.م  | 

 

تابستان که شروع می شود ، گرمای لزج ظهرهای آفتاب خورده ، کلافه ام می کند . آنقدر که حتی حال نداشته باشی جلوی آبمیوه فروشی کثیفی ، نیش ترمزی بزنی و لاابالی بودنت را بهانه کنی برای سر کشیدن آب طالبی آلوده ی مگس دیده ی لیوانی نمی دانم چند...

کلافگی ام ، این روزها شاید هم نشانی سر راست تری داشته باشد. مثلا" این که کلاهت را قاضی کنی و بنشینی به محاکمه ی خودت و حکم صادر کنی . همین حکم - که گاه می شود تلخی رفتن و گاه حسرت نبودن - بی تابت می کند و آنوقت شکستن شیشه ها و فریاد کردن نفرت ها و انداختن آب دهان روی وابستگی ها ، حاصلی نخواهد داشت جز پوست پاره شده دست و چند لکه سرخ رنگ روی آستینی مرطوب و

پیشه ات هم اگر کشیدن منت واژه ها باشد ، بالاخره جایی ، بغض ، می رساندت به صفحه آخر دفتر . دفتر های خط دار پر از دلتنگی ، سر انجامی جز ختمت نخواهند داشت . حالا گیرم سماجت تو ، چند برگی هم افزون کند بر سیاهه مکتوب و مستور بی تابی ها . دفتر های نمی دانم چند برگ پر از غروب و بی بهار ، روزگاری تمام خواهند شد و تو می مانی و دلتنگی هایی که برایشان کلمه نداری... و می مانی با دفتری بسته و چشمانی باز - دوخته شده بر خیالی - و موهایی - کم کم - سپید و بی قراری هایی رو به تزاید و ... تنهایی ...

بوی خداحافظی می دهد خیلی چیزها این روزها. اما یادم داده اند رفتن بی صدا و کلمه را . تا بالاخره از خواب بر خیزی و ببینی انگار تا اکنون را در خواب ، زیسته ای و  ناگهان در میانه کتاب زیستن کسی بیگانه ، از خواب پریده ای و یادت نیاید هیچ خاطره ای جز رویاهایی که در بیداری تعبیری ندارند...

بوی خداحافظی را انگار نمی شود با بوی هیچ عطری ، پنهان کرد... 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 22:34  توسط مقداد.م.م  | 

 

تاريخ را که از پله بالاي نردبان نگاه کني، دو سال و شش سال و سي سال و يک عمر و . . . مي شوند يک نقطه کوچک روي خطي ممتد از کجايي که نمي شناسيم و به کجايي که نميدانيم. آنوقت پيشاپيش نگاه- هميشه- فاصله دار چشمان آدميزادگاني که انسانهايي از تبار رنج، مات نگاهشان هستند، مثلاً حقیر مي شوند فواصل چند ساله ي گذشته از روزگاراني که مثلاً بارانی پاييزي در بزرگراهي در اين شهر، ميعادي شد و نشانه ای براي "گم نکردن" ها.

درد، یا درد نبودن است یا دلشوره ی نماندن و بغض فاصله هايي که در جغرافياي آدم ها، تاول مي شود و مي ترکد و سرباز مي کند و وهمي از چشمان مخاطباني گم شده را مي نشاند پاي فريادهايي که مي کوبدشان به ديوارهاي پيش رو. "سکوت" هم-  مي دانيد لابد- که هميشه برآمده از رخ دادهايي نيست که رخ نمي دهند و اتفاقاتي که نمي افتند و پيش آمدهايي که پيش نمي آيند و . . .

ولي "ناگفتن" و سکوت کردن، دلايل پيچيده تري دارند از رديف "نبودن" حروف اين فارسي هزار بار به کار نامده، روي دکمه هاي سياه رنگ و کاهلي هزار بار بهانه شده و حقارت واژه ها در تصوير کردن دردها و بغض ها و نفرت ها و تجربه توامان زيستن و مردن و مردگي را زندگي کردن و سکوت کردن و خيره شدن به رد جوهر خودکاري که مي نويسد و لابد نشانه اي است از بودن و از حيات و مبهوت ماندن در ابعاد نوشته هايي که دستخط آدمهایی را دارند (و شما مي دانيد که دستخط از علائم حيات است و شما مرده ايد). جنازه خودت از ارتفاعي چند متري مي بيني که بيدار مي شوي و مي خوابي و روزنامه مي خواني و امضا مي کني و مي نويسي و درد داري و زخم داري و پر نفرتي و پر کينه و پر مرگ و مات مي ماني که اين آدم اين پايين چقدر شبيه است به "من"- مني که مرده-.

باراني هم اين روزها نمي بارد تا حاشيه همان بزرگراه هميشگي زندگی ، شيشه ها بخار بگيرند وزير باران برويد و با سرعت هزار بار در ثانيه، زير لب بگويي "کاش مي دانستي دست در تنگ بلورين زدن و تر نشدن يعني چه . . ."

من اين روزها، زير همين تموز آفتاب، ياد حرفهاي نگفته و اسرار مگو که مي افتم، يخ ميکنم و دو زانو مي زنم کنج اطاق و مي لرزم و دندانهايم کليد مي شوند به نگفتن و نه گفتن . . .

من مخاطبانم را گم کرده ام تا هيچ کس نباشد که بگويد در اين زمهرير تابستانه، کدام ژاکتم را بپوشم و کدام بغض و کدام نفرت و کدام حرف نگفته را شعر کنم براي مخاطبـاني که گم کرده ام . . .

تا هیچ کس نباشد تا بخندد و لب به دندان بگزد و زير لب بگويد "فکرش را نکن" تا همه بدانیم ، نيک بدانيم که نمي شود فکرش را نکرد و دشنام نداد به ذات ملعون همه ي دوراهي ها...

تا نباشيد و من دلم بگيرد .بغض آدميزادگان ، ترک که بردارد،پرده فرو مي افتد. آنوقت فقط بايد مراقب بود ردي از نمناکي ، سفيدي کاغذهاي نشانه دار تقويم هاي مشترک با مخاطباني گم شده را چروک و مرطوب نکند...  

پ.ن: گاهي وقت ها، براي درک "واقعيت" هاي تلخ و "دروغ" هاي تلخ تر ، بايد ناجوانمردانه رفتار کرد. بعضي وقتها فقط کافي است کمي "انسان" نباشي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:28  توسط مقداد.م.م  | 

 

 

زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آيينه پاکي است. زهرا زلال کوثر است. اي هميشه جاري! اي بهار کوتاه! اي ترنم باران وحي! در شکوه مقام تو حيرانم که معنويت رشته‌هاي چادرت دست نياز مي‌آويزد و معرفت به غبار آستان خانه‌ات بوسه مي‌زند. برهوت اين دنياي خاکي شايان ميزباني چشمه سار هميشه جاري تو را نداشت. تو که در آيينه زخم‌ها و داغ‌ها و در هجران پدر غريبانه زيستي و در وداع شبانه‌ات با پهلويي شکسته، خانه گلين را به اميد آغوش بهشتي پدر ترک گفتي...

وجود مبارك حضرت فاطمه عليهاالسلام تنها يك تفكر يا تصور يك حقيقت حيات بخش نيست. بلكه تجسمي عيني و زنده از بركت خداوند بر انسان است. اگر تا قبل از حضور ايشان در عالم خاكي انسان معناگرا مجبور بود گوشه‌هايي از نعمت يك زن مقدس را در اسطوره‌ها، الهه‌ها و افسانه‌ها جستجو كند يا متوسل به پاكدامني حضرت مريم(ع) يا خردمندي آسيه و وفاداري سارا بشود، بعد از تجسم خاكي و عيني ايشان براي انسان كمال‌گرا يك الگوي زنده و جاويد پديد آمد و آن شخصيتي والا به نام «فاطمه» دختر رسول اكرم بود.

از اين رو است كه فاطمه عليهاالسلام را ناموس و علت هستي مي‌دانند. اگر فاطمه عليهااسلام پا به جهان فاني نگذاشته بود و خاك هبوط را به قدوم خود مبارك نمي‌كرد، ديگر براي پيروانش هدفي وجود نداشت تا براي آن به شهادت برسند و جهاد كنند. جهانيان با توسل به اوست كه توكل به احد را مي‌آموزند و از نور هدايت ايشان است كه بركت زندگي دنيايي درك مي‌شود.

بنابراين بي‌دليل نيست كه بعد از درگذشت ملكوتي ايشان، بشريت، سرگشته به دنبال مرهمي است تا زخم نبود روح بخش ايشان در عالم فاني التيام يابد. از اين روست كه هر چه انسان براي درك حضرت فاطمه عليهاالسلام تلاش مي‌كند، بركت آن بر خودش مي‌تابد و اين اصل وجودي نعمت فاطمه عليهاالسلام در دنيا است.

امروز هم شاهد تلاش انسان‌هاي پاكي هستيم كه به دنبال معنويت فاطمه عليهاالسلام در رفتار روزمره خود هستند و با تذكره و يادمان‌هايي سعي دارند آواي خوش چشمه كوثر را در يادشان زنده نگه دارند تا در بهشت، حاضر در خدمت ايشان باشند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:2  توسط مقداد.م.م  | 

 

جدول من با خودکار پر شده است. گیرم که غلط! بیخود مداد پاک کن کهنه ات را به رخم نکش!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:32  توسط مقداد.م.م  | 

 

هنوز بارانهای بهاری خاصيت مثبتي دارد براي تزريق خلسه به لحظه هاي آدم هاي تنها - بايد البته مي نوشتم زير پوست آدمهاي تنها ، ولي بي خيال! - راستش را بخواهيد مي خواستم جمله داخل اين دو خط كوچك معترضه را طولاني تر از ايني كه هست بنويسم . اما نشد . يعني نتوانستم . اصلا" در زندگي ادمهاي تنها لحظه هايي هست كه بايد آنها را برد داخل دو خط كوچك معترضه تا نمودار خطي و بي نوسان روزمرگي هايشان ، دست انداز نداشته باشد! اما نمودار ها تعريف ديگري دارند فارغ از بايد ها و نبايد ها ...

آدمهاي تنها كه اصلا" نمودار ندارند. تركيبي هستند از "يكي بود" و "يكي نبود" . ونبودن يكي ، عدد صفر را هميشه مي نشاند بر محور افقي نمودار تا "بودن" ديگري ، هميشه تاريخ ، ضريبي از صفر داشته باشد.

زخم اصلا" يعني همين! يعني همين كه "نبودن" يكي ، بشود ضريب ثابت زندگي ديگري . ضرايب سمجي هم هستند اين نبودن ها و نه مي شود آنها را فاكتور گرفت و نه ناديده...

بايد ساخت با نبودن هايي كه مي شود ضريب بودن آدمهاي تنها . كار دشواري است . مخصوصا" اگر باران ببارد...

باران مي بارد ، اينجايي كه منم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 20:22  توسط مقداد.م.م  | 

پنجره هایی که هر روز بسته تر می شوند و امید هایی که هر ساعت نا امید تر... و من شک می کنم به تاب و توان آدمی وقتی خبر ها، به کما می برند علاقه ها را ... کوتاهی خبر ها هم انگار نشانه ای است از سترگی درد های مستور در پشت واژه ها و تو می دانی وقتی امید بمیرد ، فرجام قصه ، چه دردی را می نشاند پشت پنجره هایی که هر روز بسته تر می شوند...

شما راست می گفتید . تقصیر از من بود که  پرده ، معنای پنجره را از من دزدید . از پرده ها متنفرم ولی نفرتم از پرده ها بار گناهی را از دوشم بر نمی دارد . مرگ ، عقوبت سخت همه گناهان ناخواسته است و کاش میرغضب خست نکند در سیاست گناهکاران بی تاب مردن...

شرم ، حس خوبی نیست...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 8:23  توسط مقداد.م.م  | 

 

من دیر شده ام ! خیلی دیر! انقدر دیر که دیروز ، از کنار خودم گذشتم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 22:16  توسط مقداد.م.م  | 

 

...دیشب ، پیرمرد برای نوه هایش داستان کبوتر هایی را گفت که هیچوقت برایش پیغامی نیاوردند...

دیشب، پیرمرد شعری را خواند که یادم نماند اما قافیه اش "نرسیدن" بود...

دیشب ، پیرمرد تعریف کرد که چرا وقتی امید مرد ، فال حافظ گرفتن خنده دار می شود...

دیشب ، پیرمرد گفت که چرا هیچ وقت دیوان حافظ را از سر طاقچه برنداشت...

دیشب ، پیرمرد گریه کرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 22:7  توسط مقداد.م.م  | 

 

>" مردمي كه در پشت حفاظ تعصب مي زيند ، با شخصيت اند و متكي به خويش و ريشه در فرهنگ بومي و اصيل خود دارند "

>" رهبري امت ، متعهد نيست كه همچون رئيس جمهور آمريكا . . . مطابق ذوق و پسند و سليقه مشتري ها عمل كند . . . بلكه متعهد است كه در مستقيم ترين راه ها با بيشترين سرعت و صحيح ترين حركت ، جامعه را به سوي تكامل رهبري كند ، حتي اگر اين تكامل به قيمت رنج افراد باشد "

>" امامت . . . در يك نظام اجتماعي ايده آل . . . از آنِ يك ايدئولوگ است ، از آنِ يك مفتي بزرگ مذهبي است . . . تصويري بيشتر شبيه گاندي ، ماركس ، پاپ ، شيخ ازهر ، آيت الله . . . يعني امام هم رئيس دولت است و هم رئيس حكومت و رهبر جامعه و هم پيشوايي فكري و رهنموني هدايت با اوست "

>" آنچه در تعيين امام مطرح است ، تعيين امام به امامت نيست ، اين كلمه در اينجا بي معني است ، مثل تعيين نابغه است به نبوغ ! "

>" اگر اصل را در يك نظام اجتماعي و رهبري سياسي بر پيشرفت و رهبري يك جامعه ي متوقف و نا آگاه بگذاريم ، در اينجا اعتنا كردن و ملاك قرار دادن پسند و راي يكايك افراد اين جامعه ، مانع اصل رهبري و پيشرفت نخواهد بود ؟ "

>" انحطاطي كه در كشور هاي ليبراليسم و دموكراسي غربي پيش مي آيد ، نشانه ضعف اين نظام در هدايت جامعه است "

>" رهبري سياسي يك گروه متعهد ، وقتي سرنوشت جامعه را بدست مي گيرد ، تمام هدفش آن است كه جامعه را بر اساس مكتب انقلابي خويش بپروراند ، . . . و اخلاق و عقايد و اراي مردم را به شكل انقلابي تغيير دهد ، حتي عليرغم شماره آرا ! . . . براي اينكه هنوز آراي مردم نمي تواند شايسته ترين را انتخاب كند "

>" رژيم هاي انقلابي جديد ، هرگز سرنوشت انقلاب را پس از پيروزي سياسي . . . بدست لرزان دموكراسي نمي سپارند و به آراي اكثريتي كه هنوز راي ندارند و اگر دارند هنوز ارتجاعي است ، تكيه نمي كنند "

>" رهبري انقلاب . . . حق ندارد سرنوشت مردم را به حال خود رها كند . . . و انقلاب را به دموكراسي راي ها بسپارد و نهضت را و مكتب را . . . در معرض جهل توده عوام مقلد و منحط و بنده واري كه رايشان را به يك شكم آبگوشت . . . اهدا مي كنند ، قرار دهد "

>" سازندگي جامعه انقلابي به يك دوران انقلابي محتاج است و در اين دوران است كه رسالت رهبري بنيان گذار بايد بطور مستمر و به شيوه انقلابي ( همچنانكه شخص رهبر نخستين انقلاب ، زمام را بدست آورده ) و نه دموكراتيك ادامه يابد "

  ***این روزها سالگشت درگذشت مرحوم دكتر علي شريعتي است و سياهه فوق ، گزيده ايست از آراي ايشان در باب مسئله رهبري در جوامع . دكتر علي شريعتي ، انسانيست قابل احترام ، اما اگر قرار است شريعتي ، مقتداي فكري كسي يا گروهي باشد ، بايد بنيان هاي فكري وي مورد واكاوي و تحليل و شناختي عميق تر قرار گيرند . بر شريعتي هر صفت نيكويي كه برازنده باشد ، رداي دموكراسي بر قامت وي سخت ناساز است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 21:26  توسط مقداد.م.م  | 

 

"لحظه" یعنی کوچکترین واحد زمان . فاصله ای بین دو نقطه از بعد دوم نمودار زندگی که به طرفه العینی ، پایان می یابد. اما اینجاست که تعریف نیچه ای انسان ، گلوگیر می شود: " انسان ، حیوانی است که به یاد می آورد". لحظه های رفته باز می گردند و جایی دنج از ذهن انسانی را که فراموش نکردن تقدیر مقدر اوست ، خراش میدهند...

- گریزی هم نیست از این یادهایی که چون دردی فراگیر ، تکثیر میشوند و هر روز بهانه ای میابند برای خودنمایی. حتی اگر این بهانه ، به اندازه نسیم صبحگاهی، ساده باشد...

-- سلام خاطرات عزیز روزهای خوب رفته!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 22:57  توسط مقداد.م.م  | 

 

چقدر راحت ، دلبستگی های تازه ، می توانند آغاز یک پایان را با پوزخندی تلخ ، به مثابه هیولایی چنبره انداخته بر روزگار بی کسی ات - بی کس ترین روزگارانت شاید - وعده دهند .

 آنوقت تفاوت ها، چه رخ می نمایند و درد ها چه عظیم می شوند مقابل چشمانی که مدتهاست جز به نفرت ، در پیرامونش هیچ اتفاقی خیره نشده اند...

 ولی باید بدانید که کلمه ها بعضی وقت ها چه مهلک می شوند و چقدر بوی مرگ می گیرند . مثل واپسین عبارت گفتگویی زمستانی ...

و من می مانم و دردهایی که واژه نمی یابم برای کوبیدنشان به روی ترانه هایی که خواسته  روزگاران است  و می سپارمشان به این امید که باز ، چشمان آدمها گفته ها را بخواند از میان دو سه واژه مغشوش و صدای پیرمرد که "دلم کپک زده ، آه... که سطری بنویسم از تنگی دل..."

و آرزویی مانده در ژرفای سینه که شادمانی روزگار مردم است و حسرتی خشکیده به عمق جان از بیچارگی انسانها ... 

و خاطره هایی که می مانند ، می سوزانند و می خشکانند ...

می مانند ، می سوزانند و می خشکانند ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 0:28  توسط مقداد.م.م  | 

 

توی ماشین ، خیلی با خودم کلنجار رفتم.

آخر نوشتم: "روز بی شب"...

ما روز داشتیم ، شب نداشتیم...

حالا هم هنوز کمی غروب برایم مانده است که آن را هم زل می زنم به افق...

ولی این حوالی ، هیچ پروازی به زمین نمی نشیند...

این گرما هم شده دلیل بغض توی گلوی آدمهای تنها...

شاید هم نشانه اش!

  چه گرمای کشنده ای است امروز ! چقدر هوا گرم شده ! چقدر صورتم گرم می زند این روزها ! چقدر کسی نیست که با هم به این گرما بخندیم و آن را بهانه کنم ! چقدر امروز حرف نگفته دارم ! چقدر امروز کسی نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 0:14  توسط مقداد.م.م  |